زندگی مهربان بانو و خان مراد
میخوام دوباره نوشتن رو شروع کنم اما الانه من با چند ماه قبلم یه تفاوت خیلی بزرگ داره...دنیای الانه من دیگه فقط برای خودم نیست و تک تک لحظه هام بین من و خان مراد من تقسیم شده!!! من دیگه دختر ۲۱ ساله چند ماه پیش نیستم و شدم بانوی ۲۱ساله یه آقای ۲۵ ساله...میخوام بنویسم از لحظه هایی که درکنار هم داریم سپری میکنیم به امید اینکه روز به روز علاقه و محبت ما به هم زیاد بشه.میخوام بنویسم از موفقیت هایی که در کنار هم بدست می آریم و روزای تلخ و شیرینی که باعشقمون قراره پر بشه. من و خان مراد شروع آشناییمون با دوستی نبود و خیلی رسمی اومدن خواستگاری!!! درسته که شروع زندگی مشترکمون بیش تر از روی منطق بوده و مبنی عشق بعد از ازدواج ... اما اونقدرها هم دنیامون از هم دور نیست...مثل بقیه همسرها یه جاهایی موافق هم هستیم و یه جاهایی اختلاف نظر داریم. داریم سعی میکنیم برای هم بهترین باشیم...مینویسم تا یادم بمونه احساس روزهای درکنار هم بودن رو.
| Design By : shotSkin.com |

