زندگی مهربان بانو و خان مراد
یه چیزایی رو باید زن باشی تا بفهمی...خان مرادم ممنونم بابت همه مهربونیهات!!! یه وقتایی لازمه آدم مریض بشه که یکی باشه که همش نازت رو بکشه و تو هی خودتو لوس کنی!!! ممنونم خدای مهربون دلم برای نوشتن تنگ شده بودش اما اونقدر این چند وقته کار واسه انجام دادن دارم که یه ذره احساس مفید بودن بهم دست داده!!! وایی که این چند روز من چقدر معدم درد میکرد و یکی از هفته ها روزای کذایی زندگیم بود...این حالت تهوع ها داشت امونمو میبرید.خداروشکر به زور داروهای گیاهی و قرص هنوز سرپام و فردا قراره برم دو جا دکتر و امیدوارم دیگه ایندفه بتونم وقت بگیرم!!!! خان مراد عزیزم امشب خوابگاهه و نیستش...چقدر دلم میخواد این روزا سریع بگذرن...چقدر دلم میخواد زودتر بریم توی خونه خودمونو و زندگیمونو زیر یه سقف قشنگ شروع کنیم!!! خدایا میدونم هر روزت یه بهونه ایه برای دیدن این همه قشنگیت...ازت میخوام آدما سالمه سالمه باشن...زندگیاشون پر باشه از عشق و محبت...دلاشون خونه مهربونی باشه و یه عالمه آرزوی رنگارنگ برای تمومه بنده هات... میخوام که مراقب عشقمون...مراقب اینهمه خواستنمون باشی !!! خان مراد من بهترینه...این بهترین معنی کامل ترین نیست اما میدونم باهمه نقص هامون علاقمون به هم واقعیه...واقعیه واقعی هی داریم به روز کذایی کنکور نزدیک میشیم و من هی دارم تنبل تر میشم...هر روز دریغ از دیروز...نه که کار خاصی داشته باشم و سرم شلوغ باشه که به درسم نرسم...کلا ارادم سست شده و همش دارم به خورم تلقین میکنم که دانشگاه آزاد امتحانش خوب موقعیه و تا اون موقع من حتما آمادگی لازم رو پیدا کردم!!! خان مراد عزیزم هم خوبه و همه چیز به جز یه قسمت از زندگیمون روبه راهه...2ماهه که حقوقشون رو ندادن و کلی قسط مونده رو دستشو من همش استرس همین قضیه رو دارم و امیدوارم خدا جونم مثل همیشه یه نگاه دقیق به وضعمون بندازه و اوضاع رو روبه راه کنه... دیگه اینکه مادر شوشو و پدر شوشو هم خوبن و اوضاع همه جوره اوکی هستش ... دارم به این فکر میکنم که زودتر بریم و خریدای عروسیمون رو بکنیم چون امکان داره سال دیگه هم به خاطر پروژم هم به خاطر امتحانای کذاییم نتونم وقت درست حسابی بذارم واسه خرید و قبل از عید هم که همه جاشلوغه و دردسر خرید توی یه عالمه جمعیت برام سخته پس این روزا وقتای مناسبیه تازه سر خان مرادمم خلوت تره. ¤ من عاشق اون وقتاییم که بااینکه کلی از دستت ناراحتم و تو کلی ازم دلگیری ولی بازم قربون صدقه هم میریم و با حرف زدن مشکلاتمونو حل میکنیم!!! ¤ درسته که نیستی و وقتای کنار هم بودنمون کمه و وقتی میای یه عالمه خسته ای و میخوابی...اما من دیدنت رو حتی اگه خواب باشی دوست دارم!!! ¤ این روزا یه مشکلی پیش اومده که دلیلش من و توییم...دعا میکنم زودتر حل بشه...من و تو ناخواسته درگیرش شدیم اما میتونیم و باید بتونیم که حلش کنیم...خدایا کمک میکنی دیگه؟؟؟ ¤ همیشه مراقبمونی از این به بعدم باش!!! توی این چند وقته کلی روزای خوب داشتیم و کلی لحظه هایی که من گریه کردم و تو خان مرادم شدی یه پناه واسه غصه های زودگذرم...تو که باشی مگه غمی هم میتونه خودشو موندگار کنه؟؟؟ این روزا به قول خودت دارن تمومه سرنوشت زندگیمون و آیندمون و حتی مدل زندگیمون رو هم رقم میزنن...می دونمم و می دونی که باید تمومه تلاشمونو اعتقادمونو پای این روزا بذاریم تا بشه اونی که قراره بهترین باشه!!! کلی نذرهای جور واجور کردم برای اینکه خدا مصلحتمون رو جوری قرار بده که این کار فوق العاده خوب با شرایط خوب ترش برای خان مرادم جور بشه و کلی از همه خواهش میکنم که برامون دعا کنن و این وسط کلی انرژی میگیریم وقتی میبینم بین بعضی از مخالفتا چند نفری هم هستن که موافقن و برامون یه عالمه آرزوهای قشنگ میکنن... وضعیت درس خوندنم اصلا خوب نیست و بهتره بگم عذاب وجدانم رفته بالای ۱۰۰۰ومن همچنان بی خیال دارم این روزای پاییزی عشقولانه بارونی که البته الان هوا آفتابی شده رو پشت سر میگذارم و تنها چیزی که توی وجودم تهی از هر استرسیه قبول شدن واسه ارشده!!! مادر و پدر خان مراد دوست داشتنی اند اما بازم یه وقتایی هست که از روی خیر خواهی پدر مادرانه حرفی میزنن یا کاری میکنن که منه حساس رو اذیت میکنه و زانو غم بغل میگیرم اما بعد از یه تایم کوچولو که فکر میکنم و عاقلانه فکر میکنم میبینم واقعا حق با اونا بوده و من نباید به چشم هیولاهای بدجنس و خبیث به اونها نگاه کنم چون اونا دیگه مامان بابای منم هستن!!! این روزا کنار هم بودنمون داره یه جنس تازه تری میشه...۵ماه و ۹ روز از شریک هم بودنمون داره میگذره و این روزای پر از استرس ولی دوست داشتنی با سرعت نور دارن میگذرن...عمیق نفس میکشم تا وقتی که این روزا شدن خاطره تک تک لحظه هاشو حس کرده باشم و حسرتی به دلم نمونه!!! خدایا شکرت....هزار هزرا بار شکرت...یه راهی بهم یاد دادی که خواستن نشدنی ها رو برام آسون میکنه...ممنونتم مهربونه من...اینکه اسمت روی زبونم باشه یه وقتایی از روی عادته اما الانه منو فقط خود خودت درک میکنی که چقدر از ته دل صدات میزنم و چقدر قشنگ داری جوابم رو میدی با آرامشی که گاهی از بودنش توی لحظه های خاص تعجب میکنم...ممنونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم عشق! وااای که این روزای پر از استرس های یواشکی چقدر دارن زود و پشت هم تموم میشن و به تاریخ میپیوندن...میگم پر از استرس چونکه من وقت کم میارم برای درس خوندن...چونکه خان مراد کلی برنامه داره برای اینکه توی آینده همین نزدیک زندگیمون پر بشه از لذت...پر بشه از چیزایی که دوست داریم اما قبل از این آینده شیرین باید یه سری سختی هایی رو تحمل کنیم و داریم خودمونو وقف میدیم با شرایط...یه جاهایی شیرینه و یه جاهایی اونقدر سخت میشه که همش به هم دیگه یادآوری میکنیم که تا همدیگه رو داریم غمی ندارررررررررررررررریم!!! درس خوندنم تازه روی روال افتاده و من دارم لذت میبرم از این پشتکار خودم...خوب آخه خیلی امیدوارم که امسال حتما قبول بشم اونم از نوع سراسریش حتما!!! آخه یه سری مشکلات برام پیش میاد اگه هم کارشناسی هم ارشد دانشگاه آزاد خونده باشم واسه همینم دارم تمام تلاشم رو میکنم. دیگه اینکه روزای با هم بودنمون دارن یکی یکی اضافه میشن و خیلی چیزا هستن که هنوزم برامون اولین هستن!!! به امید روزای قشنگ با همین احساسای قشنگ من پاییز رو خیلی زیاد دوست دارم...پاییز فصل عاشقیه و کلی خاطره های قشنگ رو توی ذهن آدم میاره...کلی خاطره میسازه !!! حتی توی این روزای اول پاییز هم معلومه که امسال حال و هوای من با همه سالای دیگه فرق داره چون عاشقونه هام مخاطب خاص داره!!! دلم یه مسافرت ۲ نفره به یه جای جدید رو میخواد تا خاطره اولین حضورم با همسری باشه و قبلش اونجا نرفته باشم... البته اینجوری باید به فکر یه مسافرت خارج از کشور باشیم که اونم حالا حالاها اااااااصلا امکانش رو نداریم... وقتی که ازدواج میکنی احساس بزرگ شدن میکنی و دلت میخواد روی پاهای خودت وایستی ... دیگه باید قید خیلی چیزا و خیلی کارارو بزنی.... اما پول تو جیبی که بابا به زور مجبورت میکنه که برداری هزار برابر شیرین تر از اون پول توجیبی هاییه که تاحالا ازش گرفتی!!! عاشقتم بابای مهربون و خوجلم. قرارمون ساعت عشق!!! من دارم هر روز عاشق تر میشم و شیرینی این عشق داره تا اون ته تهای قلبم میره... خدایاااااا...ممنونتم به خاطر این همه مهربونی هات اینهمه خوبیهات خدایاااااا...ممنونتم به خاطر همسری که دارم و یه عالمه عاشقشم آخه من بعد از این ۲روزی که توی خونه تهنای تهنا بودیم چه جوری این دوری و نبودنت رو تحمل کنم ... آخه من دلم قنج میره واسه توی بغلت پریدنا و بوس کردنهای بی وقفت... آخه من عاشق اون موقع هاییم که هی بهم نگاه میکنی هی بهت نگاه میکنم... آخه من معتاد خوابیدن توی بغل مردونه و دوست داشتنیتم... دیبونه همه اون وقتاییم که واسه اینکه اذیتت کنم یه چیزی میگم و تو دروغم رو باور میکنی و قیافت دیدنی میشه و من هزار بار عاشق تر میشم خدا جونم مراقب عشقمون هستی دیگه ؟!! میشه یه چیزی رو خواست و خیلی زود بدستش آورد...من بودنت رو خواستم و تو خیلی زود پیش من بودی...دیشب اومدی همسری مهربونم...امروز یه عالمه کار برای انجام دادن داشتی و اومدی و من رو خوشحال کردی...خوشحالم حتی با وجود اینکه پیشم نبودی و دنبال کارات بودی!!! دیروز خیابون گردی هام برام مفید بود و تونستم یه شلوار جین خوجل بخرم...امرزوم شاید برم چندتا مانتو بخرم...فصل حراجی هاست و میشه چیزای به درد بخوری بین اینهمه مغازه های رنگ و وارنگ پیدا کرد... درس خوندنم داره جون میگیره و هر روز با حوصله و انرژی بیشتری میشینم سر مشق و درسم...امروز خونه همسری اینا بودم و مامان شوشو هی برام خوراکی های خوشمزه میاورد و من هی درس میخوندم و هی میخوردم...میدونی چیه؟؟؟ جدیدا کلی هدف های قشنگ و دوست داشتنی برام به وجود اومده واسه درس خوندنم و امیدوارم به همه آرزوهای لایق خودمون برسیم...امیدوارم همه به آرزوهاشون برسن!!! یکی از وبلاگای دوست داشتنیم رو باز کردم و خوندم و آهنگش اونقدر دوست داشتنیه که دلم نیومد صفحش رو ببندم...یه موزیک لایت مناسب با حال و هوای الانه من!!! بعضی وقتا عجیب همه چیز پازل وار کنار هم قرار میگیرن تا آرومت کنن. کیف و کفشی که اون هفته از تهران خریدم رو دوست دارم و کلی باهاشون حال میکنم...زندگی شاید همین خوشحالی های ریز ریز باشه که آدمو دل خوش میکنه!!! احمقانه نیست این خوشحالی ها.....باور داشته باش!!! من عاشق این مهربونی هامون و عاشقونه هامونم خان مراد عزیزم!!! آخه منو عاشق ترم میکنی وقتی بهت اس میدم و شب بخیر میگم و میگی نخواب تا من کارام تموم بشه و یکم اس بازی کنیم و بعدش لالا...دیشب روی همون پتوی دو نفرمون خوابیدم و احساس کردم که پیشمی مرد دوست داشتنی من. گوشیت خراب شده و نمیتونی صحبت کنی با اینکه می دونم و می دونی ولی بازم بهم زنگ میزنیم و دوباره تراژدی خاموش شدن گوشیت تکرار میشه...خوب دلم برای صدات تنگ میشه عزیزم! مامانت میگه نمیای خونه ما؟؟؟ خوب آخه چه جوری بگم وقتی که نباشی خونتون برام دلگیره خونه رو بدون تو نمیخوام....مهربونی ها بدون تو رنگشون کمرنگ میشه و توی دلم نمیشینه! تو که نباشی درس خوندن وقتای منو پر میکنه...نه اینکه باشی نذاری من درس بخونم...وقتی که باشی نمیتونم حتی ۱صفحه درست و حسابی درس بخونم اما برای کم تر دلتنگ شدن درس خوندن بهونه خوبیه و این چند روز میخوام یه کار مفید کرده باشم. منتظرم زودتر آخر هفته بشه و بپرم توی بغل گرم و مردونت نازنین من... توی این یه هفته کلی سرمون شلوغ بود...خان مراد من هر روز این راهو می رفت و میومد و کلی خسته میشد ...بالاخره طلسم سرویسمون هم شکسته شد و یه چیزی مطابق سلیقه و جیبمون پیدا کردیمو خریدیم که من کلی دوسش دارم الان.دو بار با خان مرادم رفتیم تهران و آخر هفته هم رفتیم شمال...وااای من دیگه تا اطلاع ثانوی حالم از جاده بهم می خوره... خسته کننده و اعصاب خورد کنه چون هم ماشینمون در حدی نیست که آدمو خسته نکنه و هم اینکه جاده ها جاده نیست...هر وقت همسری خوابش میگرفت من میشستم پشت فرمون و دیگه خدا با ما یار بوده که الان سالمیم نه اینکه رانندگیم بد باشه اما اونقدر زیاد هم نمیشینم که دیگه آخره راننده های دنیا باشم و تازشم با این چشای باباقوری من رانندگی توی شب برام یه کوچولو سخته!!! این چند وقت که همش باهم بودیم اونقدر بودنتو لمس کردم که الان که مثلا قراره یه هفته بمونی و نیای از همین اولش دلم برات تنگولیده و کلی غمگینم!!! هم من هم تو میدونیم که نمیتونیم تحمل کنیم این دوری رو اما یه چیزایی هست که نمیذاره بودنمون تکمیل بشه ... بنزین و دوری راهو وکلی چیزای دیگه!!!
| Design By : shotSkin.com |

